تبليغاتX
عشقم رفت.......!!!
تو دل یه قصر تاریک چند نفر شادنو مستن انگاری خبر ندارن دل پیرمو شکستن

به به به سلام بر رفقای گله گلاب! می دونم الان چشماتون اندازه ی سیب زمینی شده چی فکر کردین؟!هان؟! فکر کردین من همینطوری شما رو ول می کنم می رم؟!نه داش اینطوریام نیست! ما بیدی نیستیم که با هر بادی بلرزیم. ما دوغی نیستیم که با هر بوقی بترسیم. ما در فوتبال زندگی یا گل نمی خوریم یا اگر هم بخوریم هفت تا می خوریم. در عوض گل هم نمی زنیم. اگر هم بزنیم ، ده تا می زنیم ، اونم تو دقیقه نود و وقت اضافه!

ما سه ماهه تمام  خوردیم و خوابیدیم و به سلولهای خاکستری مغزمان استراحت دادیم و حالا هم اومدیم تا نشونتون بدیم یه من شیر چقدر اب داره!!

بروبکس راسیتش ما دیدم بابا آخه اینم شد بلاگ؟! درباره ی هیچی نیست فقط دری وریه! به خاطر همین گفتیم بابا بی خیالش شیم و این حرفها. ولی امروز از اونجایی که مدرسه رو دو در کرده بودیم و درخانه الاف می چرخیدیم یهو به مخیله مان زد بیاییم و در وبلاگ قدیمی مان چیزی بنویسیم. این است که الان در خدمت شما بروبکس ردیفه خفن قرار داریم! هی هی !

این وبلاگ کاملا عوض می شه یعنی من از این به بعد فقط دری وری در اینجا نمی نویسم چرت و پرتم می نویسم! هی هی. نه شما می تونین چیزهای ردیفه خفنه زیادی از آپ بعدی در اینجا پیدا کنین. الانم برای اینکه دسته خالی بیرون نرین چندتا از عکسهای کاکا رو وقتی توپ طلا رو گرفته براتون می ذارم و به همه ی میلانی های گل تبریک می گم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:24  توسط نیلوفر | 
اسمان ؟

قطرات اشکهایت نرم به صورتم بوسه می زند

       اه                                          اشکهایت دگر سردی به بال هایم نمی دهد

فرصت پرواز را مگیر                         

از تو خواهم زلفی ز سیاهی شبم

چاره ام باش که دل اندک است و گران

ز غمت اینه ای بر دلم اشیانه کرده

                                                   نگاه ات دلهره ی همچو افسانه کرده

باز پیش سوی تو ایم                                 چوگل یخ بوی می اید

باز من همان مست دیوانه ام                  از دو بیتی نگاه تو غزل می افرینم

غزل ،بوسه ای زلبان تو بینم                   اه  چه ظلمی؟باز تو رامی خواهم

اغوش را باز می بینم چشم را دری بسته                     

 اه رسم زمانه  از دیار تو  زکسی پناه می خواهم یاری ام کن

 

leave

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط نیلوفر | 
بارها خواستم بگویم دوستت دارم اما نتوانستم هر گاه که از کنارم

می گذشتی آرزو داشتم این را از چشمان عاشقم بخوانی ولی

افسوس که تو بی اعتنا از کنارم میگذشتی تا این که امروز قلم در

دست گرفتم خواستم بنویسم از تو بی زارم ولی هنگامی که قلم

را از روی کاغذ برداشتم با تعجب دیدیم که نوشتم دوستت دارم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد اشک وقتی زیباست که

برای عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد وتو عزیزم

همیشه زیبایی حتی اگر برای من نباشی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدن است عشق گوش دادن

نیست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست

بلکه صبر داشتن وادامه دادن است عشق یعنی اخر خط.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:17  توسط نیلوفر | 

 

بهت نمي گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم

چون همه چيز من تويي

نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني

صدام کن

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني

صدام کن

قول مي دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

بهم نگو کجايي ؟!

فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:37  توسط نیلوفر | 
 

Embrace

سلام مهربونم 

راستش رو بگو!

نگات که به نگاهی نیفتاده.دلمو که هنوز بایگانی نکردی.می دونم توقع زیادیه ولی به اون چشمها کمک

کن در حق دلم نا مردی نکن.

یه وقت یه پرنده نیاد به مهمونی دلت یه آواز قشنگ بخونه دیگه صدای منو نشنیده بگیری.

یه وقت یه قاصدک یه خبر دروغ بهت نگه تموم باورهای تقدیرم رو زیر نگین بداقبالی ام گم کنی

یه وقت نری زیر بارون جای بوسه های دلتنگی ام را از رو گونه ات پاک بشه.

یه وقت دستای عابری رو نگیری دستامو که گرمی شون از دستای تو هست تنها بزاری.

یه وقت نیمه شب بیدار نشم ببینم مهمون کلبه حقیر قلبم رفته به کاخ شاهزاده قصه ها

یه وقت حرف فرشته هارو گوش نکنی بری تو آسمون من رو اینجا بی نور بزاری.

یه وقت با پرستوها کوچ نکنن بگی منو نمی شناسی.می دونم تو هم می شی شبیه اون لالایی که یه

بار بیشتر تو زندگیم نشنیدم.

خودت خوب می دونی پرنده ها هم می دونن تموم گلهای سرخ هم می دونن از پس این ناسازگاری پناه

برده ام به سازگارترین موجود زمین.

پس اجازه بده چند روزی بدون واهمه زیر بال و پرت به خواب زمستانی عشق بروم.

اگر خواستی در پاییز قلبت گمم کنی کمک کن برگ نباشم که با باد نا امنی فرو ریزم وزیر گامهای غرور

نامردی تحقیر شوم.

           *******تقدیم به کسی که دوسش دارم ********

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:51  توسط نیلوفر | 

نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه می دم تو را می پرستم

به تو تکیه می دم که عاشقترینی که دلواپس لحظه های زمینی

من از تو نگفتم شنیده گرفتی  به یادت نبودم ندیده گرفتی

 نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه می دم تو را می پرستم

می خوام مثل آینه پیش روت بشینم  تو رو با تموم وجودم ببینم

بذار روح من با نگات زیر و رو رو شه بذار پیرهن آسمون رو بپوشم

همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی  تو بیراهه هام رو به مقصد رسوندی

امیدم بجز تو شده نا امیدی  همیشه تو آخر به دادم رسیدی 

نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه می دم تو را می پرستم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:54  توسط نیلوفر | 
جنگلبانی بودم.صف تاکسی.دراز بود .داشتم برگ ها ی روی زمین را با پاهایم پخش میکردم.کنارم ایستاد.نیمرخ وایستاده بود.چادری بود.خوب نگاهش نکردم زود خواستم بگویم خانم آخر صف اونوره.حوصله ام نمیکشید.دستهایم را سخت قلاب کردم روی بند کیفم.دوباره نگاهش کردم.آشنا بود انگاری.خیلی زیاد.میشناختمش؟!منا بود.دوست دوران ابتدای ام.
خواستم صدایش کنم:منا سلام منم!
سلام شما؟نه نمیشناسد بعد شش سال.سکوت کردم .او که چیزی نگفت. چیزی نگفتم.خواستم جوری توجه ش را جلب کنم .دوسش داشتم زیاد.یک جور دوست داشتن خاص و جادویی.کنارم بود چرا اینقد این پا و ان پا میکردم.
خدا خدا میکردم تاکسی نیاید.دوستم بود آخر.بعد شش سال ان هم اینجا.توی صف تاکسی.
تاکسی نبود .سوار شخصی شد.جلو نشستم.صندلی پشت نشسته بود.اوه خدایا حالا اگر چیزی بگویم و نشناسد.ان دو تا دختره کنار دستش هم که وای ما چهار نفر با هم مثلا دوست صمیمی بودیم.عجیب بود برایم.بعد شش سال توی تاکسی چهار تا دوست دبستانی.
منا چیز دیگری بود.از ان طور دخترهایی که زیا دوسش داشتم.شبیه فرشته ها بود.توی صف که وایستاده بودیم زیر چشمی میپاییدمش.صورتش چند تا جوش داشت.موهاش پیدا نبود.خودش را عادی نشان میداد مثل همه مثل من.اما من میدانستم توی دل هر دوتامان چه میگذرد.سکوت کرده بودیم.
پیاده شد.پیاده شدم.گفتم صدایش میزنم کلش دوباره!خودم را معرفی میکنم.میخواستم صداش کنم.چرخیدم.نبود....رفته بود......
-------------
این روزها اسمانی شده ای.این را از برق توی چشمهایت میفهمم عجیب مرد شده ای و من پیشت کم می اورم.با تو که هستم با هم که میخندیم یادم می آید هنوز میتوانم بخندم.
میدانی حوصله اش را ندارم به ریش جنده کوچولوهایی که به ریش  من میخندند و آه میکشند بخندم.چندشم میشود بخواهم به "جان" هایی که با اسمشان آورده بودم فکر کنم!
----------
سحر ها عادت کرده ام.مینشینم و دعای سحری را گوش میدهم.میخزم توی پتویم و یاد پارسال می افتم هم اش. همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد یادم رفت به مادرم بگویم دیگر تمام شد!.....
..............
میدانی چیزی تکان خورده.من هستم  خدا هم میاورم و زندگی را سعی میکنم زندگی کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:9  توسط نیلوفر | 

بهت نمي گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم

چون همه چيز من تويي

نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني

صدام کن

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني

صدام کن

قول مي دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

بهم نگو کجايي ؟!

فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:22  توسط نیلوفر | 
روزها یکی ..یکی ..میان و می رن...!
دیگه حسی واسه زندگی تو خودم نمی بینم....
احساس می کنم که این زندگی هستش که منو ..بالاجبار با خودش می کشونه!
چند وقته که حتی حس گریه کردن هم ازم گرفته شده..!
گوشه به گوشه خاطراتمو سرک می کشم....
ولی ازش هیچ خبری نیست..!
انگار نه انگار که یه زمانی ..بوده....!!؟
هر وقت دلم می گرفت نگام به ستاره های اسمونا بود...!
فکر می کردم اینجور ی می تونم یه نشونی ازش بگیرم....
ولی حالا حتی ستاره های اسمونا هم یادشون رفته که این پایین یکی چشم انتظاره!
تنهایی رو بیشتر از همیشه حس می کنم!
خسته تر و دلتنگ تر از همیشه......
دنبال یه پناهگاه امن می گردم.....!
شاید با رسیدن بهش یه کمی اروم شم...
ولی مثه اینکه مهربونی که اون بالاس...محکومم کرده به تنهایی!
مهربون عالم :
تسلیمم...!
اگه تو می خوای اینطوری باشه من حرفی ندارم...!
بذار همه دلتنگی هام و بی کسی هام بمونه واسه خودم....حرفی نیست!

فقط ازت می خوام اونو تنهاش نذاری....و همیشه باهاش باشی!
این روزها اون بیشتر از من به تو نیاز داره..!
پس می سپارمش دست خودت........!
فقط کاش بهم می گفتی :
تا....کی چشم به راهی و انتظار !!!؟

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط نیلوفر | 
I miss you more and more,With every moment, every day...I wish you could return to me,I wish you hadn't gone away.

It's hard to be without you,I'm lonely and I'm sad;I can't stop thinking of youAnd the good times that we had.

...And I miss you so much...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:4  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فرصتی نمانده
پاهایم خسته اند
باید رفت... باید رها شد از این جسارت مرده
نمیدانم چگونه
چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند؟
شبانه آرزو هایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن میکنم
و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم
گام های لرزانم سکوت شب را میشکند.....

نوشته های پیشین
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
احمد رضا
نیلوفر21
گلشن
مهشاد
منظومه ی خرد
دل دیوونه
ملیکا
صدف
تنها ترین تنها
ُُُُُُُُُُُُسمیِِِِِِِِِِِِِِه
تـــــــارا
رهــــــــا جون
مـــــــــــانی
ژنــرال
سهیلا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان